"ببخش اگر ناخواسته از تو دور می شوم
دلواپست میکنم
خانه ای سوت و کور می شوم
تو به ندیدن من عادت نکرده ای
من به نبودن تو عادت نکرده ام
به خدا مجبور می شوم"
این روزا به خصوص این لحظات آخر هوادارای هر کاندید با هر وسیله ای سخت مشغول تبلیغن...و هیچ وقت به این اندازه شور و اشتیاق برای رای دادن نبود.ایناش برام مهم نیست میخوام از حسی بگم که هیچ وقت نداشتم و دیشب برای اولین بار داشتم...شاید این حس برای خیلی ها بی اهمیت باشه اما برای من یکی پر از اهمیت بود چون هیچوقت اینجوری حسش نکرده بودم که منم آزادم و میتونم آزاد بگردم ،باشم، میتونم راحت حرف بزنم، ابراز احساس کنم، تو خیابونا تو محافل و مجالس مهم بدون اینه که تحقیر بشم، یا چشم هیزی دنبالم باشه ،یا از این بترسم که نکنه یکی بهم تو این جمعیت که دختر و پسر و مرد و زن قاطی شدن و بهم چسبیدن سوء استفاده کنه...
انگیزه نوشتن این مطلب بعد از خوندن پست مرجان عزیزم بود...راستش من دیشب تو یکی از همایش های موسوی که با حضور بازیگرای به نام ایران بود شرکت داشتم و با وجود اون همه جمعیت سه هزار نفری اولین شبی بود که من یه دختر ۲۳ ساله احساس امنیت میکردم همه متحد بودیم همه یکرنگ نه هیچ متلکی نه هیچ فحش ناموسی یا شیطنت پسرای لاط و لوطی...حتی چند نفری بودن تو تیپای اراذل اوباشی اما کاری به کار کسی نداشتن و سرگرم تبلیغ بودن و من بودم با اینهمه حس تعجب!!! در صورتی که تو ایران به دلیل فساد و ناامنی ما دخترا کمتر میتونستیم تو این جور مجامع شرکت کنیم .شده بود به قول خودمون کشور خارج یا اصلا همه عین برادرو خواهر چون واقعا یکدل و یکدست بودیم .حتی بازیگرای معروف که فقط رو صفحه ی تلویزیون میدیدیم دیشب خیلی راحت باهامون بحث میکردن و روبوسی میکردن و شاد بودیم در صورتی که شاید قبلا اگر تو مجلسی میدیدمشون باید فاصله ی یکصدمتری رو حفظ میکردیم. وقتی اخرشب این پست مرجان رو خوندم چقدر تعجب کردم!!چون حسی بود که من داشتم و داشتم برای پدرومادرم میگفتم خواستم همه بدونن این یه واقعیته....
من نمیگم حتما کس خاصی بشه... من میگم کسی باشه، که کاری کنه دوباره و دوباره بتونیم این حس امنیت و آزادی رو بچشیم ....

