تبليغاتX
پاراکلیت
برگ نوشته ایی از روزهایم
لحظه های زندگی...
 

کودکی نکردم تا زودتر بزرگ شوم

و زمان چه دیر می گذشت!

امروز،

سال ها آنچنان زود می گذرند

که تمام زندگی برایم...

بچه بازی می نماید!!!

 

پ.ن:زندگی مثل دیکته است.هی مینویسیم،پاک میکنیم،غلط مینویسیم،خط می زنیم، غافل از اینکه ناگهان عزرائیل میگوید برگه ها بالا!

پ.ن۱:خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس.کمکم کن آنچه را تو زودتر می خواهی،من دیر نخواهم و آنچه را تو دیر خواهی من زود نخواهم.

پ.ن۲:خدایا هنوز نوبت من نشده؟سهم من چی؟! هر روز میگم "یه روزی،یه جایی،یه جوری،یه کسی،یه چیزی،صبر داشته یاش،صبر داشته باش،صبر داشته باش....

پ.ن۳:آنکه در یادم زنده ای،منهم دلتنگت بودم اما پنجره ای به رویم باز نبود!!!

پ.ن۴:میدونم یه ماهیه که ننوشتم و به شما دوستای خوبم سر نزدم....شرمنده.....این مدت داشتم درس میخوندم ....که پنجشنبه امتحان ارشدمو دادم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 9:32  توسط پاراکلیت |