خسته ام ،باز هم خیلی خسته ام
از اینهمه خسته شدن خسته ام
از زمزمه اینهمه تکرار خسته ام
از انتظار در این غربت بی انتها خسته ام
از عاشقی به رنگ پاییز خسته ام
از زل زدن به چشم جهان خسته ام
از دیدن شقایق باران خورده خسته ام
به خاطر روز های گمشده خسته ام
خسته از خود و از پنجره های شهر خسته ام
من خسته ام،
درمیان اینهمه سکوت تاریک و تنگ خسته ام
دوست دارم فریاد بزنم که خیلی خسته ام
قلبم درد تنهایی دارد و از تنهایی قلب خسته ام
از این زمانه با دل شکسته خسته ام
چهره ام رنگ پریشانی گرفته است و خیلی خسته ام.
خسته ام ،خسته از آدمها، و از بی وفایی ها خسته ام
از این همه احساس بیهوده گی خسته ام
از اینهمه دروغ و خیانت در جهان خسته ام.
از این بهانه زیستن و حسرت ماندن خسته ام
نیلوفر آبی هم نگاه من را نمی شناسد و خسته ام
پرنده بر درخت هم زبان من را نمی داند و باز خسته ام
همراه فصل دلتنگی من نیست آسمان و من خسته ام.
از این همه پریشانی و ترسانی در احوال عشق خسته ام
در بند غمی هستم و باز خیلی خسته ام.
می خواهم بنویسم،خسته ام
خیلی خسته ام،خسته.
پی نوشت:
شانه ایی برای هق هق هایم نیست....
دستی برای نوازشم نیست...
و بوسه ایی بر روی اشکهایم ...
این اهنگ رو هم چون با حسم سازگار بود گذاشتم....همیشه از آهنگهای شکیلا خوشم میومد از اینکه شعرای باباطاهر یا مولانا یا ...رو میخونه .یک خواننده ی ایرانی که اصالت خودشو حفظ کرده و بخاطر آرامشی که تو صداشه....
"آهنگ غوغای ستارگان از شکیلا"

