روبروی آینه.....
چشمهایم خیره در چشم هایم....
موزیکی آرام...
خود را نوازش میدهم،روحم درد میکند...خسته است..
آنرا از حرارت پوستم احساس میکنم....
آرام موهایم را شانه میزنم،نرمی آنرا بر اثر تماس سرانگشتانم حس میکنم
چه حس لطیفی ... دسته شان میکنم بالای سرم...
پلکهایم سنگین و خواستار ابری شدن...
اجازه نمیدهم...بغضی نیمه راه گلویم ، با شدت تمام قورت میدهم
و میگویم نه!..نمی خواهم گریه کنم...نمی خواهم...!
پوست صورتم را مینگرم ،صاف و یکدست.....اما بی روح...
با مدادی نرم و مشکی داخل و پشت چَشمم خطی نازک میکشم،مژهایم را رو به بالا حالت میدهم....
زیبایی چشمانم انکار نشدنی ست...همیشه همین بوده،چشمانم با ابروانی کشیده،زیباترین عضو صورتم بوده
همیشه گفته اند اما آنکه باید میگفت نگفت ...!
نمی دانم که باید میگفت؟!...اما هنوز عقده ایی تیز در انتهای قلبم حس میکنم ...که اشک قلبم را در می آورد...!
اما امشب بی فروغ است...!
باز هم بی روحم....چیزی کم است...؟
هان ...یادم آمد..لبانم...
روژی مایع و صورتی رنگ را آرام به لبانه برجسته ام میکشم...لبانم داغ است رنگ آن پر رنگ تر میشود
شاید سرخ....!
شلوار جین آبی روشن،بلوز یقه اسکی مشکی،گردنبندی سیلور که نامم به زبانی بیگانه حک شده،گوشواره ایی بلند به همان جنس،
شالی بلند و مشکی که سخاوتمندانه موهایم را نپوشانده...
پالتویی کوتاه،همرنگ روزهایم....خاکستری...!
راضی ام ....با لبخندی خشک.....!!!
بوت اسپرت مشکی کاملم میکند.... برای رفتن به بیرون، برای زدن به رگ بی خیالی، برای....
ساعت 6 غروب،هوایی سرد، آمیخته به سوز زمستانی،پلیر را فراموش نکردم پلی میکنم....
گام هایم را آهسته بر میدارم اما محکم بر زمین میگذارم...نمیکوبم!!!
از خیابان های ساکت،خلوت،شلوغ،پر هیاهو عبور می کنم....چه تضادی!!
بی تفاوت از کنار آدمکها،فروشگاها و بوتیک های رنگارنگ میگذرم...فقط به زمین خیره شدم
مبهوته مبهوت...گاهی هم به آسمان ...چه ماه زشتی....نیمه و نصفه، اما دیدنش لذت دارد....ندارد!
از رقص موهایم در باد،نوازش گوشواره های بلندم و بلعیدن عطرهای متنوع آدمکها لذت میبرم
از خیره شدن انسانهایی که فقط جنبنده اند ابایی ندارم،
راهم را ادامه میدهم و به هیچ فکر می کنم...خیلی هم فکر می کنم....!!!
خوشحالم که صدای پسرک جوان ایستاده در بوتیک را نمیشنوم و فقط حرکت لبهایش را میبینم...
برق نگاهش را از روی شیطنت...چه بیخیال....خوش به حالت!!
از ته دل گفتم یا نه،را نمیدانم....؟
با ندانسته هایم راه می روم،عبور می کنم،گذر می کنم...
از میان شاخه های خشک و عاری از برگ درختان ،آسمان ریش ریش شده را میبینم....
و قطره ایی داغ و لغزنده را بر گونه ام حس میکنم....
سردم ست،بیش از 20 بار همان آهنگ را پلی میکنم،حسی را در من قلقلک میدهد،اما چه حسی؟...باز هم نمیدانم.....!!!
2 خیابان عریض و طویل را پیموده ام.....ساعت ندارم....موبایل:ساعت8 ....(اینروزها کارایی دیگری ندارد)
2 ساعت قدم زدم،گذر زمان برایم بی مفهوم ست.....باز هم میخواهم....
اما دوری دیگر جایز نیست....تاریکی امنیت ندارد...هیچوقت نداشته!!
پاهایم سست و کرخت شده....درد به پاهایم هجوم می آورد با درد روحم آمیخته شده......آه که همین مرا تا مرز نابودی پیش میبرد....
باید بروم...یادم نبود برای خودم نیستم،برای کسی نیستم......خسته ام...
چشمانی منتظرند و نگران....!
پ.ن:خواهش میکنم متن بالا رو آروم و با موزیکی که از وبلاگ پخش میشه بخونید....شاید حسم رو درک کنید
پ.ن1:ایراد دستوری و نگارشی نگیرید ،خودم خواستم اینطوری بنویسم!
بعدا نوشت:دمت گرم خدا،این دو لقمه خوشحالی رو هم که خورده بودم با پس گردنی های این چند روزت همرو بالا آوردم....!!!
" آهنگ Pure love از آرش"

