تبليغاتX
پاراکلیت
برگ نوشته ایی از روزهایم
شکلات تلخ...
 

آنکه پا مال جفا کرد چو خاک راهم

خاک میبوسم و عذر قدمش میخواهم

 

من نه آنم که بجور از تو بنالم حاشـا

چاکر معتقد و بنده ی دولتخواهم

 

ذّره ی خاکم و در کوی توام وقت خوشست

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

 

نمیدونم اینروزا چِم شده.خودمو تو خونه حبس کردم،یا درس میخونم یا خوابیدم و اگه حوصله داشته باشم میام نت!نه به دوستام زنگ میزنم ،نه اس ام اس میدم، اونقدر که ازم دلگیر شدن و اگر هم بدم جز ناراحتی برای اونا و پشیمانی برای خودم پیامد دیگه ایی نداره. اینروزا شدم شکلات تلخ..!!.هیچی خوشحالم نمیکنه،حوصله ی هیچ کس و ندارم.مهمانی یا بازار هم نمیرم،بیچاره خواهری که اینقدر اصرار میکنه. همه ی اینا برام خسته کننده شده بیشتر اوقات یه گوشه کز میکنم و دلم میخواد گریه کنم.درس خوندنم از روزی 12 ساعت به 5 ساعت رسیده.فقط دلم میخواد فکر کنم....اونم فکرای الکی...

هیچ انگیزه ایی واسه کارام ندارم،هرکاری انجام میدم بعدش پشیمون میشم فکر میکنم کارام اشتباست.خیلی به خودم نمیرسم،اینروزا پرخاشگر و عصبی هم شدم به همه عین چی....(هر چی دوس دارین جایگزیزن کنید، dog،cat،monky،donky) میپرم.حساس و زودرنج شدم.یه دو هفته ایی میشه اینجوریم دوست ندارم تو این حالت باشم....

آیا اینا نشانه افسردگیه...؟!    

من یه حسه تازه میخوام،یه انگیزه،یه شادی،یه ذره ذوق....

 

پ.ن:از اینکه اینهمه زر زر کردمو غـُـر زدم ببخشید اما واقعا میخوام تو بغله یکی گریه کنم با تمام وجود ،شاید آروم بشم......(            it is better to be a gentleman)

 

پ.ن۱:نمیدونم چرا جدیدا زیاد به حافظ رجوع میکنم...خیلی عمیق.....! شعر بالا رو هم وقتی ازش خواستم جوابی  بهم بده،اومد.اینروزا حافظ هم با ما ناسازگاره...      

پ.ن۲:از گذر زمان، اینچنین کسل کننده  متنفرم.....    

بعدا نوشت:آخر هفته امتحان فوق دارم ،رسماَ یه هفته ایی میشه که لای هیچ کتابی رو باز نکردم...همونجور که پرت کرده بودم تو کمد مونده....دوست داشتین دعا کنید....دیگه برام فرقی نمیکنه ،این روزا بی تفاوت شدم عجیب!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 1:50  توسط پاراکلیت |