تبليغاتX
پاراکلیت
برگ نوشته ایی از روزهایم
چانه نزنید لطفا...
 

*گاهی اوقات موقع خرید اگه حوصله داشته باشم و پول زیادی هم همرام نباشه به خصوص اگه اون جنس ارزشش کمتر از قیمت باشه چونه میزنم تا به قیمت دلخواهم برسم.از بعضی از این فروشنده های چشم هیز(یه نمونه از هیز بودن....) هم لجم میگیره که تا میبینن یه دختر ترگل ورگل (درست حدس زده اید منظور خود پرنسسمان میباشد)میاد تو مغازشون که از این کفش تک تکیا(هی....یاد کودکیمان بخیر... زین پس میگوییم پاشنه بلند) پاشونه و قد ناخوناشون دومتر قیمتو  هم اندازه ی خون بهای، ددی جونشون میپاشن رو هیکل مشتری...                                                 

در این مواقع خدا بذاره مامی جانمان را ، از اونجاییکه ایشون در کار چانه زنی درجه اجتهاد دارند، هرکی باهاش بره سود کرده....!یه مثال میزنم براتون جا بیوفته: باهم رفتیم خرید و بعد از انتخاب جنس مورد نظر(پارچه) از اونجاییکه میدونستم موتور مامانم میخواد روشن شه بهش گفتم من میرم چندتا مغازه دیگه کار دارم برمیگردم...رفتم و تا برگردم حدود نیم ساعتی طول کشید(بااینکه هنوز جاداشتم از نظر زمانی،دیرتر بیام) از در شیشه ای داخلو که نگاه کردم خندم گرفته بود...یارو فروشندهه کبود شده بود،دود هم از کلش میزد بیرون....رفتم تو ،یارو تا منو دید گفت دخترجون به خدا من پول نمیخوام فقط جنسو بگیر حاج خانومو از اینجا ببر!!! داشتم از زور خنده میترکیدم ....بیچاره با یه زار و التماسی گفت که دلم سوخت....با مامان که اومدیم بیرون گفتم:مامان جان ،توکه پدر یارو رو درآوردی؟! میگه :نه من این پدر سوخته ها رو میشناسم الکی روقیمت برده بود...همیشه همینو میگه

البت من هم گاهی اون روی خساستم بالا میاد.اونقدر که اطرافیانم متفق القول میگن به بابابزرگت رفتی!تعریف در وصف خساست پدربزرگم هم یک دهن خواهد به پهنای فلک،فقط همینو بگم که اگه یه مگس رو فضله ش بشینه تا امامزاده داود عقبش میدواِ...

*چندوقت پیش اومده بودم تهران یه موسسه ایی کارداشتم و چون خیلی خوب آدرسو بلد نبودم باپسرداییم رفتم.بعد از اتمام کار بهش گفتم راههایی که از خونتون به اینجا ختم میشه رو برام بگو تا دیگه مزاحمت نشم و خودم بیام.گفت باشه .قدم زنان یه چند متری اومدیم پایینتر و به یه چهارراه رسیدیم، ایستاد و شروع کرد توضیح دادن که از سه طرف به خونمون راه هست،که چطور با مترو یا سواری یا اتوبوس بیام...خلاصه یه ربعی واسمون توضیح داد منم عین گیجا به دستاش که به هرطرف پرتاب میشد نگاه میکردم و سرمو تکون میدادم.بعدکه حرفاش تموم شد گفت:خوب،یادگرفتی؟! منم عین خنگولا بهش میگم اینارو ولش بگو از در موسسه که اومدم بیرون کدوم سمتی برم؟بعد دیدم بانگاهی که یه عاقل در سفیه میکنه، که کمی هم خِشانت چاشنیشه میگه :هیچی بابا! اومدی بیرون اولین ماشینو که دیدی میگی دربست خونه داییم اینا!!!!بعدش اون راه افتاد منم پشت سرش

پ.ن:من امروز اییییییییییییییییییییینقدرررررر خوشحالم،اینققققققققققققد اعصابم آرومه. اصلا پر از آرامشم....خبرم کله سحر ساعت ۶ صبح پاشدم که خودم زود برسونم کلاس (ساعت۸)خوابالو ،صبحونه بخورنخور پاشدم بدو بدو اومدم سرکلاس میبینم تو کلاس یه جماعت دیگه ایی نشستن. میرم از مسولش میپرسم میگه عزیزم تو سایت زدیم امروز تشکیل نمیشه...همون موقع میخواستم کیفمو بکوبم تو سرمبرعکس شده دیگه یه موقع هایی ما کلاس مییچوندیم حالا کلاس مارو مییچونه..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 12:21  توسط پاراکلیت | 
روزمرگی های تقریبا جالب...

 

 *آب خونمون ماهی یه بار قطع میشه، اون یه بار هم عدل موقعیکه منه کچل تو حمومم!!! یعنی واقعا هیچوقت نشد  که اعضای دیگه خونواده برن و این اتفاق براشون بیوفته....نمیدونم براتون اتفاق افتاده یا نه اما خیلی اعصاب خوردکنه...خیلی گول زننده هم قطع میشه....طبق معمول قبلش چک میکنم که آب گرم و پرفشار هست یا نه؟!بعد میبینم بله گرمابه حاجی فیروز به راهه بعد که میرم تو حموم دقیقا همون لحظه که کله ی مبارک رو شامپو زدم  اول آب، سرد میشه بعد تا میرم با همون سرمو آب بکشم که میزنه همونم قطع میشه!!! در اینجور مواقع هم برای اینجانبه دو حالت وجود داره ، یا تو حموم به مدت 2 ساعت میشینم تا آب بیاد که کلا تا مرز کپک زدگی پیش میرم!یا یه جوری خودمو خشک میکنم و لباس میپوشم و به قول مامی جانمان با" تن نجست "میرم خونه عمه جان که اون طرف خیابونه!و هروقت هم که میرم اونجا وقتی دروباز میکنن نیشم تا بناگوش بازه...وایشون هم از اونجایی که خانوم فهمیده ای هستن بادست راهنماییم میکنن سمت درب حموم.... در هر دو صورت به زمین و زمان فحش میدم اول از همه که با ربط و بی ربط فحشارو میبندم به ناف گراهام بل و جدوآبادش، بعد سازنده اسب بخار و ....تا برسه به تعمیرکار پمپ آب ساختمونمون، این یکیو که دیگه دوبله فحش میبندم ،بی پدر فقط پول میگیره، دلم میخواد برم آب خونشونو قطع کنم بعد تو آفتابشون اسید بریزم تا اونجاش بسوزه ،بفهمه که قطعی آب یعنی چی....درکل برای حموم رفتن یا آب گرم نداریم یا آب سرد و همیشه هم هردوشو نداریم...

خواهری هم اینجور مواقع میخواد حرص منو دربیاره میگه اشکال نداره عزیزم دنیا دار مکافاته!کفاره گناهاتو اینجوری  پس میدی....یا اگر یه موقع خدای نکرده   بخاطر جوش یا تب خال نورسیده شروع کنم به غُر زدن...میگه گریه نکن نکبتی هات زده بیرون...!!!

 

*نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که تو خواب درد بکشید یا اذیت بشید.البته یه چیزو از خیلی ها شنیدم و برا خودم هم پیش اومده که مثلا تو خواب احساس میکنم از بلندی پرت شدم یا میخوام بدوام نمیتونم انگار به پاهام وزنه وصله.....حالا برامن تو خواب یه اتفاقاتی میوفته از نوع خنده دارش.... مثلا یادمه یه روز عصر طاق باز خوابیده بودم که خواب میبینم تو یه مدرسه ام و با یکی از همکلاسیهام دعوام میشه وقتی هم دعوا بالا میگیره اون تو دستش یه مداد داره که فرو میکنه تو سوراخ نافم و هی فشار میده و من هم نمیتونم عکس العمل خاصی نشون بدم و فرار کنم ،انگاری بهم وزنه های 200 کیلویی وصله!! بعد یهو از درد از خواب میپرم میبینم انگشت سبابه ام رو فرو کردم تو نافم و دورش هم قرمز شده..!!!! هم عصبانی میشم هم خندم میگیره و از اونجایی که عادت دارم موقع طاق باز خوابیدن یه دستم زیر سرم باشه یکی رو شکمم این اتفاق چندبار دیگه هم تکرار شد....یا بارها پیش اومده  خواب میبینم تو استخر یا دریا دارم شنا میکنم بعد موقعیکه میرم زیر آب،از اونجایی که یادم میره این یه خوابه و اگه نفس بکشم آب میره تو دهنم!!کلا نفسمو حبس میکنم اونقدر که احساس خفگی بهم دست میده  و وقتی که شدت پیدا کرد از خواب میپرم و بعدش هم طبق معمول فحش که نصار اموات  و ارواح عمه گراهام بل و..... میشه

البته تو یکی از همین کتابای علم طب خونده بودم که قبل از خواب نباید غذای سنگین خورده بشه و یا حداقل چندساعتی باید فاصله بیوفته چون باعث سوء هاضمه ،و کسالت بعد از خواب میشه...

 

 

پ.ن:مشکلات خود را با مداد بنویس و پاک کن را در اختیار خداوند بگذار.....

پ.ن1:امروز به قد یه دنیا هوس شادی و خنده کرده بودم اما کسی نبود که بخندونم....

پ.ن۲:

توی این لحظه ی خالی

توی این اتاق خلوت

انگاری کسی رسیده

توی نور و توی ظلمت

کسی که خاطره هامو

باخودش اینجا آورده

انگاری ۲۲ ساله

پنجره بارون نخورده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:11  توسط پاراکلیت |