تبليغاتX
پاراکلیت
برگ نوشته ایی از روزهایم
خواستگاری...
 

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!

بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!

در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!

بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!

 

یادم نمیاد منبع این مطلب کجا بود،اولین باری که خونده بودم داشتم از شدت خنده میرفتم تو دیوار.. به هر حال گفتم برای دوست جونای عزیز هم بذارم که فیض ببرن.این روزا فقط دارم خیر سرم درس میخونم برا ارشد.دیگه از هر چی ماه بهمنه داره حالم بهم میخوره ،نزدیکای این ماه که میشه از بس سرم تو کتابه  نه تنها گردنم درد میگیره وعین معتادا کله ام افتاده ست     بلکه این نشیمنگاهمان هم تخته میشود و بازی های عجیب غریب در میآورد و با انواع مشت و لگد و راه رفتن هم ارام نمیشود....                      

البته گذشت اون دورانی که خیلی خر میزدم و به نقل از دوستان در حال شخم زدن کتابها بودم. الان صبح که از خواب پا میشم دست و صورت نشسته،صبحونه نخورده یه راست میشینم پشت کامپیوتر وصل میشم به اینترنت،کامنت چک میکنم،نظر میذارم وبگردی میکنم،ایمیلامو جواب میدم بعد با صدای مادر جان که بیا برنجو آبکش کن (یه چند روزیه کتف مادرمان رفته جزایر بینه گیسائو واسه خودش حال کنه)سرمو بلند میکنم میبینم بلههههههه ساعت 11:30 میباشد     .تند تند کارو انجام میدم و ابشو میکشم(قربون اون ذهن های منحرفتون برم...منظور آب برنج بود!!!) بعد میام دوباره میشینم پشت دستگاه تا کارای باقی مونده رو انجام بدم هنوز چند دقیقه نمیگذره که با داد و ناسزای مامی جان به هر چی خار و مادر این اینترنتو و کامپیوتر و نهایتا ادیسونه بدبخت مثه فنر از جا میپرم...بعد دوزاریم میوفته که تلفن به اینترنت وصله و مادر گرام نمیتواند به خواهر گرامترش بزنگه!!!! گردن ما هم از مو باریکتر،دیس کانکت میشم ،بعد در حال صبحونه خوردن(تقریبا ساعت 12 ظهر) میفهمم چقدررررر این خاله و مامان واقعا حرفای مهمی داشتن که من ،این کامپیوترو اینترنت و در نهایت ادیسون به این امر مهم واقف نبودیم....                                                              

مکالمه ی مامی جان و خاله جان جون:                                                                             

مامی:ای بابا یه چی میگی آبجی .. دیروز رفتم ختم فلانی بدبختا اگه بدونی چه برنجی اوردن جلومون گذاشتن یه دست سیاه!!!                                                                                                                                                            

خاله:برنج که الان شده کیلو 1300 ،برنج ارزون شده اون بیچاره ها لابد نداشتن بخرن !                   

مامی:کجاش ارزونه خاک تو سر این دولت با اون اخمخی نجات بکنن که مملکتو دارن به درک واصل میکنن.از بس همه چی گرون شده مردم قدرت خرید ندارن...!                                        

خاله:شنیدی این اوباما بی همه چیز(یه خورده دیگه هم فحش چاشنیشه کنین) در مورد ایران چی گفته؟             

_مامی:نههههه!           

خاله:میگه مسئله ی هسته ای ایران باید جدی گرفته بشه...ما گفتیم این بوش بدبو رفت پی کارش شاید این یکی بهتر باشه بدتر شد...                          

من:  در حال کوبوندن به سینم که این لقمه پائین بره  .....                                  

فکر کنید اگه مخابرات گفت و شنود داشته باشه چه بدبختیه اونیکه اینا رو باید شنود کنه، تو رو خدا ببینین از کجا به کجا رسید....!                    

و در اخر اینکه ما از همون لحظه تا بوق سگ(یعنی 2 صبح)درس میخوانیم تا جبران خواب صبح را کرده باشیم و گاهی هم بلعکس یعنی صبح زود پا میشم درس میخونم از اونور تا خود صبح پشت این دستگاهم.البته من همیشه دیر بیدار نمیشم و این اتفاقات هر روز تکرار نمیشه .                  

پ.ن:ممکنه یه چند وقتی نتونم اپ کنم یا دیرتر از همیشه اپ کنم (به همان دلایلی که در بالا ذکر شد) اما هم نظراتتونو میخونم هم به شماها سر میزنم  .التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 2:19  توسط پاراکلیت | 
محرم تا غزه....
 

با سلام خدمت ملت شهید پرور و همیشه در صحنه!                                                 

این روزا به هر وبلاگی که سر میزنی یه مطلبی در مورد ماه محرم یا جنگ تو غزه نوشته. گفتم منم یه  پستی در این رابطه بذارم که خالی از لطف نباشه...                                                                  

وقتی ماه محرم میاد یا اسم محرم رو میشنوم ذهنم پرواز میکنه به ایام قشنگه کودکیم.زمانی که محرم برام معنا داشت، زمانی که حرمتها حفظ بود و عزاداری ها خالصانه.....از وقتی یادم میاد تاسوعا و عاشورا هر سال خونه ی پدربزرگم بودیم که بزرگ شهر بود و معروف بود و هست به حاج ارباب و هر سال خرج میده(یعنی شام و ناهار میده روز تاسوعا و عاشورا) و همه ی فرزندان و نوه ها تو این روزا جمع میشدن.یکی از دلایلی که اون دوران رو دوست دارم اینه که با دختر و پسرهای عمو و عمه هام جمع میشدیم و بدون اینکه به مامان و باباهامون بگیم میرفتیم سر کوچه ،آخه تمام دسته ها از سر کوچه بابابزرگم اینا رد میشدن. بخصوص دسته حسینیه شهمیرزادیها که خیلی معروف بود و کلی تشریفات داشت مثلا ادمهای قرمز پوش و سوار بر اسب که نقش یزید رو داشتن و یادمه دستشون یه چوب نازک و دراز بود و هرکی از جلوشون رد میشد یکی میزدن پشتشون خیلی جدی هم میزدن و نمیدونم چرا اینقدر از این صحنه لذت میبردیم و برای اینکه بهتر ببینیم میرفتیم رو بلوار وسط خیابون و با چشمهای ذوق زده منتظر بودیم تا یکی دیگه رد بشه و اونا هم بزننشون و ما ریز ریز بخندیم     یا گهواره حضرت علی اصغر که همیشه یه نی نی توش خواب بود، اون موقع تو بچگیم همیشه به این فکر میکردم که این بچه چجوری تو این همه شلوغی ساکت و اروم خوابیده بعد به دخترعموم میگفتم یعنی بهش از اون قرص خوابایی که مادرجون میخوره دادن        اونم خنگ تر از من فقط شونه هاشو تکون میداد...!  (منم به چه چیزایی توجه میکردما!؟) 

     

حالا هم هر سال طبق عادت دیرینه، این روزا چتر میشیم  خونه پدربزرگ  اما دیگه لذتی برای بیرون رفتن و ذوقی برای دیدن دسته ها ندارم،دیگه تو مجالسه عزاداری شرکت نمیکنم.مجالسی که بجای شناسوندن امام حسین و هدفش به مردم ،میان یه بچه شش ماهه رو نشون میدن تا مردم از رو عواطف انسانیشون گریه کنن نه شناخت امام حسین.یادمه خیلی وقت پیش تو یه مراسمی شرکت کردم که روضه خون داشت در مورد ظلمهای یزید میگفت همون موقع یه خانوم اومد نشست کنار من و چادرشو کشید رو سرش نشست های های گریه کردن بعد به سینه اش میکوفت و میگفت بمیرم الهی برات....! منم اینجوری.....       

من فکر میکنم خیلی ها هم برا امام حسین گریه نمیکنن بلکه از سختی و مشکلات زندگی خودشون مینالن یعنی بهترین جا واسه خالی کردنه...

تقریبا سه سالی میشه که بجای رفتن به اینجور حاها تو خونه نشستم و به روش خودم عزاداری میکنم به هر حال هر کس هر جوری عزاداری میکنه ایشالا مقبول حق واقع بشه.

 

از غزه هم که اسرائیل دست به چه جنایاتی زده بیخبر نیستین اما همیشه از یه چیز که تو خونه هم گلایه میکنم  اینه که ،من نمیفهمم چه دلیلی داره که صحنه های وحشتناک و منزجرکننده کشتار رو از تلویزیون پخش کنن در حالی که ما مسلمانیم و میدونیم این ملت رو باید حمایت کنیم چه این صحنه ها پخش بشه چه نشه. در حالی که اونی که باید ببینه نمیبینه، اونی که باید دلش رحم بیاد ودست از این جنایت بر داره نمیبینه.نمیدونم میدونید یا نه اما کشورهای اروپایی و امریکایی این اخبار رو از تی وی هاشون پخش نمیکنن یعنی یه نوع سکوت خبری.من که هر وقت ببینم تی وی داره این صحنه ها رو نشون میده کانالو عوض میکنم چون واقعا طاقت دیدن ندارم. از وقتی یادم میاد این فلسطین همیشه جنگ بوده.یادمه یکی بهم گفته بود که تو قرآن نوشته سرزمین فلسطین و مردم اسرائیل نفرین شده ی پیامبراشونن اینطور که حضرت موسی (ع) بعد اینکه دید قوم بنی اسرائیل به هیچ صراطی مستقیم نمیشه نفرین کرد که" شما هرگز مالک سرزمینی نخواهید شد   تا در آن استقرار یابید" . و حضرت عیسی (ع)هم به مردم فلسطین یا اورشلیم  نفرین کرد که "سرزمینتان هرگز آزاد نخواهد گشت"....

 

پ.ن:تمام روز تاسوعا خونه تنها بودم    و همه رفته بودن خونه بابابزرگ اما روز عاشورا به اصرار دخترهارفتم که باز هم به اجبار اونا رفتیم خیابون و یه 5 دقیقه ای بودیم که حالم بدتر شد!     یه پسر عمه دارم که خیلی شیطونه از بچگی شیطون بود و تا دختر از جلوش رد میشد    هی دستاشو بهم میمالید یه چشمک میزد  و میگفت: شب عاشوراست امشب.....!چه شبی، غوغاست امشب....!    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 19:34  توسط پاراکلیت | 
از جشن فارغ التحصیلی تا تولد...

 

سلام.میدونم دیر شروع کردم  به اپیدن ولی مهم اینه که شروع کردم  !!(اعتماد به نفسو حال میکنی؟! روتو برم هی...!)

اول اینکه چند روز پیش یه دعوت نامه از سوی دانشکده محترم ، اومد دمه خونمون .منم با شورو هیجان وبا سلامو صلوات نامه رو باز کردم که شاید جایزه ایی ،استخدامی چیزی از این قبیل باشه ولی  دیدم بله مثه اینکه این دانشگاه دست از سر کچله ما بر نمیداره از بس پول میچاپه که چی ..برا جشن فارغ التحصیلی    زحمت بکشید مبلغ 10000 تومن به حساب دانشگاه بریزید جشن مفصلی داریم با حضور حمیدرضا ماهی صفت که الحق صفت خوبی روش گذاشتن...کفرم در اومد قیافه ام شد عین این

زنگی زدیم به اراذل و اوباش(یعنی همان رفقا) که اونا هم مطلع بودن به هر حال هماهنگ کردیم. اول ساعت 10 صبح پا شدیم رفتیم بانک که قربونش برم تا 11:30 تو صف بودیم از بس شلوغ بود وجه مربوطه رو واریز کردیم که بازم میگم کوفتشون بشه... ! بعد رفتیم با دوستان یه رستوران نسبتا خوب ناهاری خوردیم   تا شد ساعت 2 ،وارد دانشکده شدیم رفتیم لباس و لوح رو تحویل بگیریم که دیدیم بعلههه صد رحمت به بانک    ،خیلی شلوغ بود ماشاالله دختر پسرا تو هم میلولیدن (مملکت سراسر اسلامی... همون زنا اینور مردها اونور  )،همینجوری داشتیم نگاه میکردیم که از کدوم سمت خلوتتره بریم که یهو دیدم همین رفقا زل زدن منو نیگا میکنن  . گفتم: هان چیه؟ رو من یکی حساب نکنین..جانه پارا حال ندارم   . حالا شروع کردن ناز کردن تو رو خدا برو، تو میتونی و خیلی خوشگل هم اقرار کردن که پپه هستن   (از این یکیش خوشم اومد البته واسه خر کردنه من بود..ولی خوب یه تیریپ معرفت و مرام بد نبود!) ولی راست میگن من تو جمعیت هر چقدر هم زیاد باشه خودمو میتونم به مقصد برسونم چه حرم باشه چه توزیع کارت یا کنکور و از این قبیل دسته جات...

خلاصه رفتیم وسیله ها رو با یکی از بچه ها گرفتم که بماند  چجوری مالیده شدیم رفت، دوستم که تقریبا نصفه عصمت و ناموسو عفتش رفتن شوهر کردن  بدبخت وقتی از جمعیت اومد بیرون گفت فکر میکنم نصفم نیست تا افسر نیاد کوروکی بکشه من از جام تکون نمیخورم!!

علی ایحال رفتیم تو تالار جا گرفتیم نشستیم.نیم ساعت اول که کفرمون دراومد این رئیس دانشگاه عین این کسایی که تازه میرن پشته میکروفون(یا همون تریبون) ول نمیکرد همه شده بودیم اینجوری  بلاخره رضایت داد و اومد پائین و برنامه اصلی شروع شد خوشبختانه ماهی صفت رو نیاوردن بجاش یه آقای باحال که زیاد هم معروف نبود اومد اما کلی حال کردیم  باهاش از بس آهنگهای شاد گذاشت بچه ها دیگه رو پا بند نبودن البته پسرهامون به معنایه واقعی ببو گلابی بودن     اولا همکاری نمیکردن بعد کم کم راه افتادن. رئیس دانشگاه به همراه سایر مسئولین واستادان روشون اونور بود و نمیدونستن پشتشون چه خبره بعد رئیسمون یهو برگشت دید   اون پشت دیسکویی راه افتاده که عروسی ننه اش اینقدر بزن بکوب نبوده و از همون پائین دستور خاموشی اعلام کردن   البته ما جزء اون بچه ها نبودیم.....باور نمیکنین...باشه هر جور راحتین 

قسمت آخر برنامه هم مربوط به گرفتن عکس با اون لباسها   و جایزه و بخور بخور بود.در کل خوش گذشت.

امروز هم روز تولدمه یعنی 9 دی   که دیشب دوباره این اراذلو بردم شام دادم.ولی بازم میارزید خوش گذشت   یکی از دوستام دیشب یه اس ام اس قشنگی برا تولدم فرستاد به این مضمون: "همواره شکر گذار کسی باش که هستیت بخشید و تو را لایق بودن دانست.بیست و سومین(۲۳) سالروز ورودت را به این بهشت ساختگی تبریکمیگویم و امیدوارم لایق بهشت راستین باشی."

 پ.ن:ای من حال میکنم با این شکلکها 

پ.ن1:اینها همه  شخصیت بیرونمه(به قول معلم جغرافیامون برون مرزی) اما خسته شدم از بس تو خودم (درون مرزی)تنها بودم،ساکت بودم و غمگین..

پ.ن2:شادیهای ظاهری، شلوغی مکانها و بودن بی هدف مرا دلخوش نمیسازد من دلایل بهتری برای بودن میخواهم ،سببهای شریفتری برای زیستن و موجبهای عمیقتری برای شاد بودن......

پ.ن3:شعر قشنگیه که علی لهراسبی خونده...

 

من این پائین نشسته ام سرد و بی روح

تو داری می رسی به قله ی کــــــــــوه

داری هر لحظه از من دور میشــــــــی

ازم دل میکنی مجبور  میشــــــــــــــی

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمانم

من این پائین نمیتونم بمونم!!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 9:3  توسط پاراکلیت |