تبليغاتX
پاراکلیت
برگ نوشته ایی از روزهایم
آزادی سبز...
 

"ببخش اگر ناخواسته از تو دور می شوم

دلواپست میکنم

خانه ای سوت و کور می شوم

تو به ندیدن من عادت نکرده ای

من به نبودن تو عادت نکرده ام

به خدا مجبور می شوم"

 

این روزا به خصوص این لحظات آخر هوادارای هر کاندید با هر وسیله ای سخت مشغول تبلیغن...و هیچ وقت به این اندازه شور و اشتیاق برای رای دادن نبود.ایناش برام مهم نیست میخوام از حسی بگم که هیچ وقت نداشتم و دیشب برای اولین بار داشتم...شاید این حس برای خیلی ها بی اهمیت باشه اما برای من یکی پر از اهمیت بود چون هیچوقت اینجوری حسش نکرده بودم که منم آزادم و میتونم آزاد بگردم ،باشم، میتونم راحت حرف بزنم، ابراز احساس کنم، تو خیابونا تو محافل و مجالس مهم بدون اینه که تحقیر بشم، یا چشم هیزی دنبالم باشه ،یا از این بترسم که نکنه یکی بهم تو این جمعیت که دختر و پسر و مرد و زن قاطی شدن و بهم چسبیدن سوء استفاده کنه...

انگیزه نوشتن این مطلب بعد از خوندن پست مرجان عزیزم بود...راستش من دیشب تو یکی از همایش های موسوی که با حضور بازیگرای به نام ایران بود شرکت داشتم و با وجود اون همه جمعیت سه هزار نفری اولین شبی بود که من یه دختر ۲۳ ساله احساس امنیت میکردم همه متحد بودیم همه یکرنگ نه هیچ متلکی نه هیچ فحش ناموسی یا شیطنت پسرای لاط و لوطی...حتی چند نفری بودن تو تیپای اراذل اوباشی اما کاری به کار کسی نداشتن و سرگرم تبلیغ بودن و من بودم با اینهمه حس تعجب!!! در صورتی که تو ایران به دلیل فساد و ناامنی ما دخترا کمتر میتونستیم تو این جور مجامع شرکت کنیم .شده بود به قول خودمون کشور خارج یا اصلا همه عین برادرو خواهر چون واقعا یکدل و یکدست بودیم .حتی بازیگرای معروف که فقط رو صفحه ی تلویزیون میدیدیم دیشب خیلی راحت باهامون بحث میکردن و روبوسی میکردن و شاد بودیم در صورتی که شاید قبلا اگر تو مجلسی میدیدمشون باید فاصله ی یکصدمتری رو حفظ میکردیم.  وقتی اخرشب این پست مرجان رو خوندم چقدر تعجب کردم!!چون حسی بود که من داشتم و داشتم برای پدرومادرم میگفتم خواستم همه بدونن این یه واقعیته....

من نمیگم حتما کس خاصی بشه... من میگم کسی باشه، که کاری کنه دوباره و دوباره بتونیم این حس امنیت و آزادی رو بچشیم ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:41  توسط پاراکلیت | 
سینوهه...
 

از بچگی به کتابای داستان و غیر درسی علاقه داشتم(انیشتین دوم که میگن منم!!)و همیشه منتظر روز کتاب بودم تا غروب بشه و پدرم با دوجلد کتاب داستان یکی برای من و یکی برای خواهرم بیاره(چون ما خانواده بسیار فرهنگی میبودیم اصلا و ابدا غیر این روز اولیاء مان برایمان کتاب نمیخریدند!)البته هر چی بزرگتر شدیم این عادت خوب پدرم هم کمتر شد.وقتی دبیرستانی بودم این علاقه جدی تر شد و رو روال خاصی کتابای مورد علاقمو دنبال میکردم.تو اون سن خوندن کتابهایی از جمله اثار بیگانه: کل آثار کوئلیو،خوندن برترین کتابای نیکوس کازانتزاکیس،جان شیفته رومن رولان که ۶ جلد بود،ژان کریستف و برخی اثار مارکز...و کتابای نویسندگان خودمون مثل جلال ال احمد،هدایت و مدرس وشریعتی...باعث شد با دید دیگه ایی به اطرافم نگاه کنم و از اون نوع رمان های که هیچ هدفی توش مشخص نبود و هم سن و سالام میخوندن فاصله بگیرم...

اینهمه مقدمه چیدم که در نهایت بگم جدیدن کتاب سینوهه(پزشک مخصوص فرعون) رو خوندم که بسیار جذاب و خواندنی بود(توصیه به دوستانی که نخواندن بخواندن که حتی الانم دیر شده).با خوندن این کتاب با قدمت چهار هزار سال قبل از میلاد مسیح که بدون دخل و تصرف مونده میشه خیلی چیزها رو فهمید و انگار که همین روزها نوشته شده... مسئله ایی که این کتاب جذبم کرد و دلیل بر نوشتن در این مورد بود حکومت کردن پادشاهان و سیاستی که بکار میگرفتنه. تو بخشی از این کتاب پادشاه در مقابل اعتراض سینوهه به هرج و مرج و نزاع مردم با همدیگه جوابی میده که بسیار جالبه و کاربرد فروان دارد این روزها:

"سینوهه تو نمیدانی که یک ملت مثل یک گله گوسفند است و باید او را به چیزی مشغول کرد تا اینکه بتوان بر او حکومت نمود و یکی از بهترین وسائل برای مشغول کردن ملت اینست که به او بگویند تو آزاد هستی و برای این بوجود آمده ای که آزاد زندگی کنی و مردم چون عوام هستند هرچه بشنوند میپذیرند و انرا حقیقت میدانند و عمده اینست که آنقدر یک موضوع را در گوش مردم فرو بخوانند که در روح انها جا بگیرد. و تو یک پزشک هستی نمیتوانی بفهمی که هیچ زمامدار عقیده به آزادی ندارد بلکه با این عنوان مردم را فریب میدهد تا اینکه بتواند خود حکومت کند."

دوست ندارم این خلوتکده ام رو از دست بدم واگرنه حرف زیاد و جای بحث فراوان که در این مقال نمیگنجد بنده "ف" رو گفتم خودتون تشیف ببرید فرح اباد...

پ.ن:از اینکه به دوستای خوبم سر نمیزنم شرمنده ...هم این سیستم ذغالی ما از کار افتاده ،میدونید که سال اصلاح و.... سو خت نمیرسه. هم تیرماه یه ازمون مهم دارم و باید شخم زدن رو شروع کنم همانطور که حضرت میفرمایند از شکم ننه ات تا سر قبرت درس بخون،بخون،بخون تا یه خری،سرخری واسه خودت بشی...ما هم گوش به فرمان ...ایشالا موفق میشوم یک روزی ...بپا لال از دنیا نری یه آمیـــــن بگو....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:54  توسط پاراکلیت | 
لحظه های زندگی...
 

کودکی نکردم تا زودتر بزرگ شوم

و زمان چه دیر می گذشت!

امروز،

سال ها آنچنان زود می گذرند

که تمام زندگی برایم...

بچه بازی می نماید!!!

 

پ.ن:زندگی مثل دیکته است.هی مینویسیم،پاک میکنیم،غلط مینویسیم،خط می زنیم، غافل از اینکه ناگهان عزرائیل میگوید برگه ها بالا!

پ.ن۱:خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس.کمکم کن آنچه را تو زودتر می خواهی،من دیر نخواهم و آنچه را تو دیر خواهی من زود نخواهم.

پ.ن۲:خدایا هنوز نوبت من نشده؟سهم من چی؟! هر روز میگم "یه روزی،یه جایی،یه جوری،یه کسی،یه چیزی،صبر داشته یاش،صبر داشته باش،صبر داشته باش....

پ.ن۳:آنکه در یادم زنده ای،منهم دلتنگت بودم اما پنجره ای به رویم باز نبود!!!

پ.ن۴:میدونم یه ماهیه که ننوشتم و به شما دوستای خوبم سر نزدم....شرمنده.....این مدت داشتم درس میخوندم ....که پنجشنبه امتحان ارشدمو دادم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 9:32  توسط پاراکلیت | 
راههای دویدن رو اعصاب...
 

ـ تووی مهمونی ها مرتب از بچه ی چهار سالتون بخواهید که هر چی شعر بلده بخونه.

- جدول نیمه تمام دوستتون رو حل کنین.

- وقتی عده ی زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستن ، مرتب کانال رو عوض کنین.

- از بستنی فروشی بخواین که اسم 54 نوع از بستنی هارو براتون بگه.

- در یک جمع، سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین.

- به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین.

- وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین.

- وقتی با بچه ها بازی فکری میکنین سعی کنین از اونها ببرین.

- ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین.

- شمع های کیک تولد دیگران رو فوت کنین.

- اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین.

- وقتی کسی لباس تازه میخره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته.

- وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی میبینین بگین چقدر پیر شده.

- وقتی کسی در یک جمع جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود.

- چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین.

- بادکنک بچه ها رو بترکونید.

- اشتباهات لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بخندین.

- وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه می کنه بهش بگین که موی بلند بیشتر بهش میاد.

- بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین.

- ایمیل های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین.

- توی کنسرت های موسیقی بزرگ و هنری، بی موقع دست بزنین.

- حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین.

- نصف شب ها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین.

- دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین.

- عکس های عروسی دوستتون رو با دست های چرب تماشا کنین.

- شیشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین.

- موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین.

- توی ظرف های آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندق های دهان بسته بذارین.

 

پ.ن:میدونم یه کمی قدیمی شده اما بامزه ست....من که هر وقت میخونم کلی میخندم

 

پ.ن۱:دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم میسوخت ومهربانی را نثار من می کرد دلم برای کسی تنگ است........

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 1:0  توسط پاراکلیت | 
عید 88 مبارک...
 

بوی عیدی

بوی پول

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی

وسط سفره نو!

سالی گذشت

بر روزگار نیز حکایتی

امید آنکه

رفته باشد به نیکویی

و این نو بیاید به شادمانی.

سال نو مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 8:36  توسط پاراکلیت | 
پراکندگی های دمه عیدی...
 

*چند روز پیش با دوستام عصری رفتیم بیرون برای خرید.همونطور که میدونید بخاطر نزدیک شدن به ایام عید و شروع شدن حراجی ها،بازار به شدت شلوغ و مملو از جمعیت(از این لغت استفاده کردم برای تقویت ادبیاتتون،خیلی تاثیر داره..)به هر حال خر تو خری بود ما هم کره خرشون،به زور خودمونو جا میکردیم تا بتونیم از ویترین یه مغازه دیدن کنیم یا مثلا چند ثانیه به اجناس دستفروشا نگاهی بندازیم.فکر کنید این همه فشار فــَـشور رو تحمل میکنیم و خودمونو به زحمت میندازیم،تنمون با تنه نامحرم مماس میشه اما  سرآخر هیچی نمیخریم و دست از پا درازتر بر میگردیم.خلاصه دیدیم پیاده رو شلوغه تصمیم گرفتیم بریم تو خیابون تا خفه نشدیم،در حال انجام این کار بودیم که یهو یه موج عظیمی تو این جمعیت افتاد عین حرم،که به هر طرف بی اختیار کشیده میشی،این شد که بین منو دوستام فاصله افتاد.اونا رفتن اونور جدول، تو خیابون ،من با جمعیت برگشت خوردم تو پیاده رو و محکم کوبونده شدم به دیوار بین دوتا مغازه.همون لحظه یه پسره (به چشم برادری خوشتیپ،خوشگل...بیــــــــــــــپ) جلوم دراومد اون بیچاره هم با فشار جمعیت افتاده بود اینور و فاصله ی بینمون به اندازه ی دو سه سانت بود یعنی یه هل دیگه لازم بود تا خوش به حالم بشه و سعادتی نصیبم .....نمیدونم چه شکلی شده بودم که داشتم با چشای گرد شده نگاش ميكردم(یاد دوستم افتاده بودم که عفتش شوهر کرده بود) که خندید و گفت :نترس انگشتت نمیکنم!!!! گفتم دمت گرم بابا... و خیلی شرعی و برادرانه چشمک زد و به زور از میون جمعیت رد شد... هنوز برا من از این اتفاقای ناموسی نیفتاده تا دهنشون مورد عنایت قرار بدم

 

*یه شب با خواهری(ازم بزرگتره)رفته بودیم بیرون.حس ماشین نبود،پیاده رفتیم و برگشتیم.یه کم دیر شده بود،منم موقع برگشت هی غر غر میکردم که دیر شده الانه که باباهه سین جین کنه چرا دیر کردین؟اصلا حوصله نداشتم. داشتیم میرفتیم اونور خیابون که از اونور هم یه پسره داشت میومد اینور،چشمم افتاد بهش دیدم داره یه چی زمزمه میکنه،وسط خیابون که رسیدیم در حال رد شدن از کنار هم گفت:در خدمتیــــــــــــــم!! منم عصبی بودم، خیر سرم رفتم یه فحشه آبدار بدم نمیدونم چرا از دهنم در رفت بلند و کشیده گفتم  جـــ نـــــ ده دوزاری!!!! یارو وسط خیابون مونده بود من چی گفتم،داشت با تعجب نگاه میکرد  میون این همه فحش این چه فحشی بود به خوردش دادم!! خواهری هم مرده بود از خنده دستمو کشید رفتیم تو پیاده رو، شکمشو میگرفت میخندید بعد یکی زد پس کلم گفت خاک تو سرت فحش دیگه بلد نبودی ،یه فحش بده که با مرد جماعت جور در بیاد....برگشتم دیدم یارو  داره میخنده...خودمم خندم گرفته بود

 

*رفته بودم بقالی سر کوچمون(خب حالا،سوپر مارکت ابتدای کوچه مان) خرید کنم.داخل مغازه بجز فروشندهه،سه تا اقای  دیگه ایستاده بودند تو سنـّای بابامون(دریابید پدرمان چند سال دارد؟) داشتن حرف میزدن،منو یه پسر بچه دیگه هم تازه وارد مغازه شده بودیم،خریدامو کردم داشتم وسایلو میریختم تو نایلون که یه خانوم اومد به مغازه داره آروم میگه ببخشید واجبی(همان تیزبر امروزی)دارین؟ مغازه داره یه اره گفت و رفت بیاره،خانومه گفت حاجی خوبه دیگه نه؟ حاجی هم فکر کنم زمان و مکان رو فراموش کرده بود، برمیگرده بلند میگه:اره همشیره، خانوم بچه ها(منظور اعیالشون بود احتمالا) استفاده کردن شده بود عین کف دست......یهو همه ساکت شدن.بیچاره خانومه شده بود مدادرنگی،زرد شد، بنفش شد،سیاه شد.یارو هم که فهمیده بود سوتی داد رفت پشت یخچال خودشو به کاری مشغول کرد.خانومه هم پولو گذاشت و با لبو لوچه گاز گرفته رفت بیرون.اون آقایون هم خودشونو زدن به کوچه حسن چپ.جون عمه شون مطمئنم من رفتم بیرون  تازه بحث داغ سیاکسیشون شروع شده بود.

 

*آخ اگه بدونید دستشویی چه نعمت بزرگیه،بیشتر از اینا قدرشو میدونید....!! لوله ی چاه توالتمون خراب شده بود،یه چند روزی دستشویی نداشتیم...فقط کافیه به این فکر کنی که ساعت 7 صبح از زور دستشویی بیدار میشی بعد میبینی هیچکی خونه نیست همه رفتن یا سرکار یا مدرسه یا دانشگاه یا خانه خاله جان(این اخری مخصوص مامی جانمان بود) خوبتر که نگاه میکنی میبینی از مکان برای انجام عملیات خبری نیست،دوباره میتمرگی سرجات و تا ساعت 8 این پهلو اون پهلو میشی بعد میبینی کار داره به جاهای باریک میکشه.در نتیجه برای انجام قضای حاجت آماده میشی میری زنگ واحد روبرویی رو میزنی با هزار خجالت جلو در وایمیسی یه خورده این پا اون پا میکنی دستتو سفت میگیری جلوت،گردنتم کج میکنی، یه چندصدتا التماس میریزی تو چشات بعد به این فکر میکنی که به خانوم همساده چی باید بگی بعد، از قضای روزگار آقای همساده درو باز میکنه...بعد با هزارتا من من کردن و گلاب به روتون و روم به دیفال گفتن درخواست مورد نظر رو مطرح میکنی بعد ایشون با لبخندی که نمیدونی معنی داره یا نداره !درو باز میکنن بعد از خانوم همساده میخوان که شما رو به موال خونشون راهنمایی کنن بعد که پاتو گذاشتی تو محل مورد نظر از خوشحالی بشکن میزنی ولی این خوشحالی چندان طول نمیکشه چون میبینی خبری نیست و یبوست کاره خودشو کرده!از لوله های شیر اب و آفتوبه و سیفون هم کمک میگیری یه کمم زور چاشنیش میکنی میبینی باز هم خبری نیست در نتیجه به زمین و زمان و سراخر خودت که یادت نمیاد دیشب چی کوفت کردی که اینچنین اختلال ایجاد شده فحش میدی و با صورتی سیاه و کبود عذر خواهی میکنی میری خونتون.دوباره فردا صبح ماجرا به همین ترتیب شروع میشه فقط فرقش اینه که قرصهای مولین شب قبل اثر میکنه و کلاچ حسابی شل میشه دیگه خجالت مجالت سرت نمیشه جلدی میپری تو موال همساده روبرویی بعد باز هم از قضای روزگار بیشتر از یه خورده طولانی میشه،نمیدونی چه جوری بیای بیرون بلاخره دل و میزنی به دریا میای بیرون میبینی  بعللللللللللللله خانوم همساده نشسته رو مبل تی وی میبینه و تمام درو پنجره رو وا کرده . وضعیت قرمزفلنگو میبندی میری.ولی به جان خودم اگه من بوده باشم بابا چاه دستشوییشون از قبل بو میداد،تهویه شونم خراب بود،اب هم به مدت 5 مین قطع بود خوب تمام این عوامل دست به دست هم دادند تا فضای خونشون نامطبوع بشه. هر کی فکر بد کنه ایشالا سه روز بی دششویی بمونه....

اینروزا هر کاری کوزت تو خونه تناردیه میکرد ما هم انجام میدیم یه مامانه باحالی هم داریم چون هم کارگر میگیره هم ما رو به کار میگیره.. آی ژال والژان به دادمون برس....!خونه دلمون هم که مثل صاحبش تمیزه یه چندتا لکه چربی و سیاهی هست که سعی میکنم با شوینده ی من تمییز کنم.اینقده خوب تمییز میکنه تو این چند روز کلفتی پی بردم....

 

 

پی نوشت هویجوری:

۱-دقت كرديد كه همه چيزهاي خوب خانم هستند: خورشيد خانم، پروانه خانم، مهتاب خانم!
اما همه چيزهاي بد آقا هستند: آقا دزده، آقا گاوه، آقا گرگه!!

 

۲-اون دنیا خدا نمی پرسه مدل ماشینت چیه؟ می پرسه چند تا پیاده رو سوار کردی؟
قابل توجه خانم هایی که نمی دونن نیت پسرها الهیه!

۳-اخبار 50 سال بعد!!! این مطلبو تو بلاگه یکی از دوستان خوندم خوشم اومد گذاشتم شما هم بخونید...از دوست خوبم امین هم ممنون که این اجازه رو بهم داد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 1:38  توسط پاراکلیت | 
خسته ام...

 

 

خسته ام ،باز هم خیلی خسته ام

از اینهمه خسته شدن خسته ام

 از زمزمه اینهمه تکرار خسته ام

از انتظار در این غربت بی انتها خسته ام

از عاشقی به رنگ پاییز خسته ام

از زل زدن به چشم جهان خسته ام

از دیدن شقایق باران خورده خسته ام

به خاطر روز های گمشده خسته ام

خسته از خود و از پنجره های شهر خسته ام

من خسته ام،

درمیان اینهمه سکوت تاریک و تنگ خسته ام

دوست دارم فریاد بزنم که خیلی خسته ام

قلبم درد تنهایی دارد و از تنهایی قلب خسته ام

از این زمانه با دل شکسته خسته ام

چهره ام رنگ پریشانی گرفته است و خیلی خسته ام.

خسته ام ،خسته از آدمها، و از بی وفایی ها خسته ام

از این همه احساس بیهوده گی خسته ام

از اینهمه دروغ و خیانت در جهان خسته ام.

از این بهانه زیستن و حسرت ماندن خسته ام

نیلوفر آبی هم نگاه من را نمی شناسد و خسته ام

پرنده بر درخت هم زبان من را نمی داند و باز خسته ام

همراه فصل دلتنگی من نیست آسمان و من خسته ام.

از این همه پریشانی و ترسانی در احوال عشق خسته ام

در بند غمی هستم و باز خیلی خسته ام.

می خواهم بنویسم،خسته ام

خیلی خسته ام،خسته.

 

 پی نوشت:

 

شانه ایی برای هق هق هایم نیست....

دستی برای نوازشم نیست...

و بوسه ایی بر روی اشکهایم ...

 

این اهنگ رو هم چون با حسم سازگار بود گذاشتم....همیشه از آهنگهای شکیلا خوشم میومد از اینکه شعرای باباطاهر یا مولانا یا ...رو میخونه .یک خواننده ی ایرانی که اصالت خودشو حفظ کرده و بخاطر آرامشی که تو صداشه....

"آهنگ غوغای ستارگان از شکیلا"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 1:57  توسط پاراکلیت | 
رویای دودی...

 

تنهایم

نشسته ام بر روی ایوان

چشمانم داغ است

پلکهایم سنگین است

ساعتهاست،به نقطه ایی نامعلوم چشم دوخته ام

دور است...خیلی دور...

آنجا که ستاره ها سوسو می زنند...

چشمهایم میسوزد....تار میشود

انگشتان سوم و چهارمم را به هم می چسبانم ،بر روی لبهای جمع شده ام می گذارم

چشمهایم را می بندم...

حسی عجیب....

دمی عمیق....

پـــُـکی خیالی....

و سپس بازدم....بخاری سفید رنگ در تاریکی شب ،در هوا، می رقصد،موج می خورد،در هم می پیچد...

همچنان خیره به آن.....فکر می کنم.... در عمق روزهایم.....تکه های گمشده خاطراتم.....!!

راه پروازم... که مدتهاست گم کرده ام......من کجایم؟!!

ناپدید می شود...

کامهایی پی در پی...

دیگر حرفه ایی شده ام....

بارها کشیده ام....در رویاهایم.....رویاهایم همه دودی شده اند!

از سرفه های خشک دلم پیداست ، پیدا  نیست....؟!

 

آوای دلتنگیهایم...

تو می دانی،

اینروزها من هم درد را بالا می آورم!

حتی نمک اشک هم،زخمم را آرام نمیکند

اینروزها بغضهای خفه شده ام از درد می گریند...

دیگر شانه ی دلم،تحمل سنگینی بهانه هایم را ندارد.....

کوله های دردم را کجا بگذارم...بر روی کدامین شانه....؟!

 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت حیرانیم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

دیده ی بارانیم را حس نکرد

از میان آشنایان هیچ کس

غربت تنهاییم را حس نکرد

آنکه با آغاز من مانوس بود

لحظه ی پایانیم را حس نکرد

 

 

پ.ن:خفه شده ام از بس احساساتم را ،بغضم را،گلایه هایم را در خود خفه کرده ام!

 

پ.ن1:دلم گرفته ست،چراغ های رابطه  تاریکند....

 

پ.ن۲:میدونم سبک نوشتاریم فرق کرده،اما بیانگر حال و هوای این روزهام بود

 

 پ.ن۳:امتحان ارشد را دادم ،فقط امتحان دادم،چطورش را نمی دانم...!!!

 

بعدا نوشت:این اهنگ اوانسنس به نامMy Immortal رو خیلی دوست دارم به خصوص کلیپ تصویریش بازهم اگه توجه کنید خوشحال میشم.....(معنی این اهنگ تو ادامه مطلب هست)

"آهنگ My Immortal از اوانسنس"

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:53  توسط پاراکلیت | 
یک تنهایی محض...
 

روبروی آینه.....

چشمهایم خیره در چشم هایم....

موزیکی آرام...

خود را نوازش میدهم،روحم درد میکند...خسته است..

آنرا از حرارت پوستم احساس میکنم....

آرام موهایم را شانه میزنم،نرمی آنرا بر اثر تماس سرانگشتانم حس میکنم

چه حس لطیفی ... دسته شان میکنم بالای سرم...

پلکهایم سنگین  و خواستار ابری شدن...

اجازه نمیدهم...بغضی نیمه راه گلویم ، با شدت تمام قورت میدهم

و میگویم نه!..نمی خواهم گریه کنم...نمی خواهم...!

پوست صورتم  را مینگرم ،صاف و یکدست.....اما بی روح...

با مدادی نرم و مشکی داخل و پشت چَشمم خطی نازک میکشم،مژهایم را رو به بالا حالت میدهم....

زیبایی چشمانم انکار نشدنی ست...همیشه همین بوده،چشمانم با ابروانی کشیده،زیباترین عضو صورتم بوده

همیشه گفته اند اما آنکه باید میگفت نگفت ...!

نمی دانم که باید میگفت؟!...اما هنوز عقده ایی تیز در انتهای قلبم حس میکنم ...که اشک قلبم را در می آورد...!

اما امشب بی فروغ است...!

باز هم بی روحم....چیزی کم است...؟

هان ...یادم آمد..لبانم...

روژی مایع و صورتی رنگ را آرام به لبانه برجسته ام میکشم...لبانم داغ است رنگ آن پر رنگ تر میشود

شاید سرخ....!

شلوار جین آبی روشن،بلوز یقه اسکی مشکی،گردنبندی سیلور که نامم به زبانی بیگانه حک شده،گوشواره ایی بلند به همان جنس،

شالی بلند و مشکی که سخاوتمندانه موهایم را نپوشانده...

پالتویی کوتاه،همرنگ روزهایم....خاکستری...!

راضی ام ....با لبخندی خشک.....!!!

بوت اسپرت مشکی کاملم میکند.... برای رفتن به بیرون، برای زدن به رگ بی خیالی، برای....

ساعت 6 غروب،هوایی سرد، آمیخته به سوز زمستانی،پلیر را فراموش نکردم پلی میکنم....

گام هایم را آهسته بر میدارم  اما محکم بر زمین میگذارم...نمیکوبم!!!

از خیابان های ساکت،خلوت،شلوغ،پر هیاهو عبور می کنم....چه تضادی!!

بی تفاوت از کنار آدمکها،فروشگاها و بوتیک های رنگارنگ  میگذرم...فقط به زمین خیره شدم

مبهوته مبهوت...گاهی هم به آسمان ...چه ماه زشتی....نیمه و نصفه، اما دیدنش لذت دارد....ندارد!

از رقص موهایم در باد،نوازش گوشواره های بلندم و بلعیدن عطرهای متنوع آدمکها لذت میبرم

از خیره شدن انسانهایی که فقط جنبنده اند ابایی ندارم،

 راهم را ادامه میدهم و به هیچ فکر می کنم...خیلی هم فکر می کنم....!!!

خوشحالم که صدای پسرک جوان ایستاده در بوتیک را نمیشنوم و فقط حرکت لبهایش را میبینم...

برق نگاهش را از روی شیطنت...چه بیخیال....خوش به حالت!!

از ته دل گفتم یا نه،را نمیدانم....؟

 با ندانسته هایم راه می روم،عبور می کنم،گذر می کنم...

از میان شاخه های خشک و عاری از برگ درختان ،آسمان ریش ریش شده را میبینم....

و قطره ایی داغ و لغزنده را بر گونه ام حس میکنم....

سردم ست،بیش از 20 بار همان آهنگ را پلی میکنم،حسی را در من قلقلک میدهد،اما چه حسی؟...باز هم نمیدانم.....!!!

2 خیابان عریض و طویل را پیموده ام.....ساعت ندارم....موبایل:ساعت8 ....(اینروزها کارایی دیگری ندارد)

2 ساعت قدم زدم،گذر زمان برایم بی مفهوم ست.....باز هم میخواهم....

اما دوری دیگر جایز نیست....تاریکی امنیت ندارد...هیچوقت نداشته!!

پاهایم سست و کرخت شده....درد به پاهایم هجوم می آورد با درد روحم آمیخته شده......آه که همین مرا تا مرز نابودی پیش میبرد....

باید بروم...یادم نبود برای خودم نیستم،برای کسی نیستم......خسته ام...

چشمانی منتظرند و نگران....!

 

 

پ.ن:خواهش میکنم متن بالا رو آروم و با موزیکی که از  وبلاگ پخش میشه بخونید....شاید حسم رو درک کنید

 

پ.ن1:ایراد دستوری و نگارشی نگیرید ،خودم خواستم اینطوری بنویسم!

 

بعدا نوشت:دمت گرم خدا،این دو لقمه خوشحالی رو هم که خورده بودم با پس گردنی های این چند روزت همرو بالا آوردم....!!!

 

" آهنگ Pure love از آرش"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:39  توسط پاراکلیت | 
شکلات تلخ...
 

آنکه پا مال جفا کرد چو خاک راهم

خاک میبوسم و عذر قدمش میخواهم

 

من نه آنم که بجور از تو بنالم حاشـا

چاکر معتقد و بنده ی دولتخواهم

 

ذّره ی خاکم و در کوی توام وقت خوشست

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

 

نمیدونم اینروزا چِم شده.خودمو تو خونه حبس کردم،یا درس میخونم یا خوابیدم و اگه حوصله داشته باشم میام نت!نه به دوستام زنگ میزنم ،نه اس ام اس میدم، اونقدر که ازم دلگیر شدن و اگر هم بدم جز ناراحتی برای اونا و پشیمانی برای خودم پیامد دیگه ایی نداره. اینروزا شدم شکلات تلخ..!!.هیچی خوشحالم نمیکنه،حوصله ی هیچ کس و ندارم.مهمانی یا بازار هم نمیرم،بیچاره خواهری که اینقدر اصرار میکنه. همه ی اینا برام خسته کننده شده بیشتر اوقات یه گوشه کز میکنم و دلم میخواد گریه کنم.درس خوندنم از روزی 12 ساعت به 5 ساعت رسیده.فقط دلم میخواد فکر کنم....اونم فکرای الکی...

هیچ انگیزه ایی واسه کارام ندارم،هرکاری انجام میدم بعدش پشیمون میشم فکر میکنم کارام اشتباست.خیلی به خودم نمیرسم،اینروزا پرخاشگر و عصبی هم شدم به همه عین چی....(هر چی دوس دارین جایگزیزن کنید، dog،cat،monky،donky) میپرم.حساس و زودرنج شدم.یه دو هفته ایی میشه اینجوریم دوست ندارم تو این حالت باشم....

آیا اینا نشانه افسردگیه...؟!    

من یه حسه تازه میخوام،یه انگیزه،یه شادی،یه ذره ذوق....

 

پ.ن:از اینکه اینهمه زر زر کردمو غـُـر زدم ببخشید اما واقعا میخوام تو بغله یکی گریه کنم با تمام وجود ،شاید آروم بشم......(            it is better to be a gentleman)

 

پ.ن۱:نمیدونم چرا جدیدا زیاد به حافظ رجوع میکنم...خیلی عمیق.....! شعر بالا رو هم وقتی ازش خواستم جوابی  بهم بده،اومد.اینروزا حافظ هم با ما ناسازگاره...      

پ.ن۲:از گذر زمان، اینچنین کسل کننده  متنفرم.....    

بعدا نوشت:آخر هفته امتحان فوق دارم ،رسماَ یه هفته ایی میشه که لای هیچ کتابی رو باز نکردم...همونجور که پرت کرده بودم تو کمد مونده....دوست داشتین دعا کنید....دیگه برام فرقی نمیکنه ،این روزا بی تفاوت شدم عجیب!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 1:50  توسط پاراکلیت |