تبليغاتX
فانوس
خسته و دلتنگ....
ای غریب آشنا این را بدان:

که خیلی حساس و شکننده هستم

و با عبور واژه از ذهن ناآشنای یک رهگذر بی اعتنا میشکنم

و با خیال حرفی که شاید هیچگاه بر زبان نیاید ترک بر میدارم

و با اضطراب از چیدن شقایقی که هیچ وقت چیده نشود میمیرم

 

سلام. من اومدم تو رو خدا پا نشین راضی به زحمت هیچکدومتون نیستم شرمنده بخاطر این همه تاخیر... این مدت بخاطر تموم کردن پایان نامه ی دومم و دویدن برا مدرک فارغ التحصیلی و مسافرت و مهمانی و خرابی سیستم و قطعی تلفن و .... نشد که بیام فکر کنم همینقدر دلیل کافی باشه برای اینکه ناشتا اعدامم نکنید. اما حالا که اومدم....... چند روز پیش رفته بودم خواهرمو تو مدرسه ای که خودم درس میخوندم ثبت نام کنم ،تو دبیرستان همیشه شاگرد خوب بودم چه اخلاقی چه درسی و همیشه مورد تمجید مدیر و ناظم، وقتی رفتم تو دفتر چنان بادی به غبغب مبارک انداختم که مثلا بعله ما هم یه روزی شاگرد خوب بودیم و الانم فارغ التخصیل از یه دانشگاه معتبر ، خوشحال بودم که الان کلی تحویلم میگیرن نگو یک کدومشون منو نشناختن ای خیط شدم هر چی باد داشتم از یه جای دیگم زد بیرون......خلاصه اونقدر نشونی دادم تا یادشون اومد و کلی عذر خواهی کردن سرآخر هم گفتم فکر کنم شاگرد تنبلا و شیطونا بیشتر تو ذهنتون مونده باشه تا ماها که از بس مثبت بودیم قیافمون شده بود عینهو بعلاوه (+).........بی خیال!به قول پونه جون اینا همش خاطره اس.به هر حال رفتم تو کلاسی که درس میخوندم وقتی خاطراتمو مرور کردم نزدیک بود اشکم در بیاد خیلی دلم گرفت واقعا "این غافله ی عمر عجب میگذرد" همینطوری که تو حال خودم بودم چشمم افتاد به تخته کلاس که این متن روش بود و الحق که بجا بود:

                          "امروز همان فردایی است که دیروز در انتظارش بودیم"

 

پ.ن۱: دلم براتون تنگ شده و برای خودم......

پ.ن۲:از فاطمه جون(کشکول) هم ممنون بخاطر زحمتی که کشیده....

پ.ن۳:باز بی جنبه شدم هر چی شکلک بود ریختم تو این پست

پ.ن۴:دیگه خبری نیست ز یار و ز دیاری دیگر.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 14:54  توسط پاراکلیت | 
چرا؟؟؟؟؟
 

ـ چرا این روزا هوا گرمه؟

ـ چرا بارون نمیاد؟

ـ چرا درخت جلوی خونمون کجه؟

ـ چرا از همه بدم می یاد؟

ـ چرا همه از من بدشون می یاد؟

ـ چرا هیچکی رو دوست ندارم؟

ـ چرا هیچکی منو دوست نداره؟

ـ چرا اینقدر عصبی ام؟

ـ چرا اینقدر دلتنگم؟

ـ چرا اینقدر چرا میگم؟

ـ چرا ارشد قبول نشدم؟

ـ چرا.......چرا.....چرا؟؟

در نهایت فقط میدونم که جواب همه ی این چراها اینه که من پاک قاطی کردم!!

پ.ن: منظور از جملات فوق: بنده ارشد گند زدم و الان دارم به همه چی گیر میدم........

(قابل توجه برزخ..!! تا یکسال یه چیزی داری که منو دست بندازی.........من ارشد قبول نشدم )

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:56  توسط پاراکلیت | 
تا خدا خداست
سلامی دوباره به همگی. از هوای بهاری لذت میبرین یا نه؟ من که عاشق ماه اردیبهشتم ، البته متولد این ماه نیستم اما همه میدونن برای من بهترین ماه این ماهه، خیلی هواش رویایی. فقط بدیش اینه که خیلی خوابالو میشی! بگذریم..... این روزا مشغول دانشگاه رفتنو درس خوندنم. یادتونه گفتم هوس یه تور کردم هفته ی قبل با ۵تا از دوستام رفتیم باغ یکی از بچه ها که بیرون شهره خیلی خوش گذشت، روحیه ام عوض شد.۲۰ اردیبهشت هم برنامه ی تور داریم حالا کجا.؟!... بماند

یه شعر این پایین میذارم تو رو خدا با احساس بخونید،  البته خیلی موزون نیست اما خیلی قشنگه. من این شعرو زمانی خوندم که دلم گرفته بود  خیلی بهم حال داد، ارومم کرد (راستی اینو بگم که این شعر رو از وبلاگه سوسه گرفتم ذکر منبع کردم که نوشتنش بلامانع باشه):

 

الو سلام

منزل خداست؟

این منم، مزاحمی که آشناست

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد،حساب بنده هایتان جداست؟

الو

دوباره  قطع  و  وصل  تلفنم  شروع  شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

چرا  صدایتان  نمی رسد  کمی  بلندتر

صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو، مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ می زنم،دوباره،تا خدا خداست

دوباره..........

تا خدا خداست........

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:50  توسط پاراکلیت | 
شادباش
گل به کنارست

باده به کارست

گلشن و کاشانه پر ز شور بهارست

بلبل عاشق بخوان به کام دل خویش

باغ تو شد سبز و سرخ گل به بر آمد

 

سلام.عید سال ۸۷ رو به همه تبریک میگم ٬ امیدوارم نهایت لذت رو در این ایام تعطیل برده باشید و اینکه این سال جدید٬ هم برای شما دوستای خوبم و هم برای من بهتر از سالهای قبل باشه. هر سال که میگذره به این فکر میکنم که تو سال گذشته چقدر کار خوب و بد انجام دادم٬یا اینکه چه تغییرات خوب و بدی تو زندگیم بوجود اومده و در نهایت هم هیچی دستگیرم نمیشه......

به هر حال دوست دارم امسال سال خوبی باشه برام و متفاوت تر از هر سال دیگه. هوس یه تور مسافرتی کردم ٬شدیدا به یک تغییر روحیه نیاز دارم مثل پونه جون خیلی حال کردم وقتی سفرش رو به دبی تو بلاگش خوندم. فعلا خبر دیگه ایی ندارم ٬حوصله ی نالیدن از زمانه و روزگارو این مملکت بی صاحب ٬پیدا نکردن کار و قبول نشدن در ارشد(البته هنوز جوابش نیومده..پیش پیش یه چی گفتم...جدی نگیرید) و هزار کوفت و زهرمار دیگه رو هم ندارم. یه شعر مینویسم این زیر هر کی تو این خراب شده میاد باید نظر بده( شرمنده اعصاب نویسنده این وبلاگ صفر درصد که اینجوری مینویسه) هر چند میدونم از این شعرا به مزاج بعضی ها سازگاره:

بگو دو مرتبه این را که دوستت میدارم

                                             دلم هنوز به این جمله ی شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را ٬ نترس

                                            خدا هزار مشغله دارد سر خدا گرم است

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:8  توسط پاراکلیت | 
قصه

 هرگز این قصه ندانست کسی:

 آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من

بر سر مهر نبود

آه، این درد مرا می فرسود:

(( او به دل عشق دگر می ورزد))

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز

تنم از خاطره اش می لرزد!

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم

که دلش با دل من سرد شده است!

                                                                                        ه.ا.سایه

سلام. بی مقدمه بگم یاد حرف ثمین جون افتادم واقعا فاصله ی پستام زیاده.....شرمنده

امتحانام تموم شد، نمراتم بد نبود.امتحان ارشد حسابی سخت بود،فعلا منتظرم جوابش بیاد

این مدت سرگرم دفاعیه ام بودم که دو روز پیش دادم و خلاص شدم،نمره اش هم بستگی به

 کرم استاد داره. شعر بالا از هوشنگ ابتهاج،به نظر من توش پر از احساس،خوشم اومد گذاشتم

خیلی وقته بلاگم از حالت اصلی خارج شده بنابراین می خوام بعضی از شعرها یا نوشته های خودم

 یا دیگران که قشنگه رو بذارم. یه مدتی دلم می خواد با یکی حرف بزنم احساس می کنم غمباد

 گرفتم فعلا خبری نیست. به قول دوستام بای تا های

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:23  توسط پاراکلیت | 
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
سلام دوست جونای خوبم.ببخشید که خیلی دیر آپیدم اما الان همشونو بطور خلاصه و فوری و فوتی میگم چون دارم از سرما یخ میزنم:

۱-بابا و مامانم دوشنبه ۱۷ دی اومدن و ما بسی ذوق مرگ شدیم و عین بچه ها زدیم زیر گریه البته ازخوشحالیخوشحالترم شدم چون سوغاتیم دو برابر خواهر و برادرم بود تقریبا یه ساک واسه خودم بر داشتم و الان ده روزه که خونمون برو بیاست . خدا رو شکر امتحانات عقب افتاد واگرنه من خودمو میکشتم به طرق ذیل:یا اینطورییا اینطوری

۲ـراستی اگه بدونید بابام نامه رو کجا گذاشت؟! وقتی رفتن غار حرا بابام به نیابت همه ی کسایی که اسمشون تو نامه بود نماز خوند بعد تو همون غار حرا یه جایی که به قول خودش دست هیچکس نمیرسه پنهان کرد و از خدا خواست حاجت هممونو به زودی زود برآورده کنه

۳ـامتحانات ترمم افتاده ۴ تا ۱۵ بهمن به صورت فشرده(یعنی دهن بنده سرویسه چون از پشت و جلو وبالا و پایین تو فشارم........)

۴ـدیگه از هر چی برفه بدم اومد مثلا بعد ۱۲ سال اینجا برف اومده که مصادف شده با قطعی گاز. از دماغمون در اومد.تو رو خدا اگه گاز اضافی دارین مصرف میکنین کمش کنید شاید به ما برسه اگه بدونید تو چه وضعی هستیم اتاقم که عینه یخچاله الان که پشت این دستگاه نشستم سه دست لباس تنمه کمرم از سرما خشک شد با دستای یخ زده دارم مینویسم اگه همه چیو بگم که میشه مثنوی اگه بدونید بعضی ها چطوری خودشونو گرم میکنن تو این شهر : تو خونه هاشون چادر مسافرتی میزنن بعد بخاری برقی کوچیک روشن میکنن تا گرمشون بشه یا با لامپ ۲۰۰ کرسی درست میکنن البته این کارو ما هم کردیم. خدا بگم چیکارشون کنه اخه چطوری این نونا از گلوشون پایین میره هیچ میدونید قیمت لوازم برقی سه برابر شده در ضمن آب گرم هم نداریم.اگه بخوام بقیه رو بگم که اشکتون در میاد

۵ـ فردا تاسوعاست عزاداری همتون برا امام حسین ایشالا قبول باشه.دلم واسه همتون تنگ شده اگه کامنت نمیذارم از همتون شرمنده ام وضعمو که براتون توضیح دادم اگه بدونید با چه مکافاتی این کامپیوتر گازوئیلی یخ زدمو راه انداختم او ل که اصلا روشن نشد سه بار ریستارت کردم تا بتونم بنویسم. برام دعا کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:32  توسط پاراکلیت | 
خونه ی بدون بابا و مامان

سلام دوستای خوبم، امیدوارم همتون شادو سرحال باشید، منم خوشحالم چون بالاخره قسمت شد بابا و مامان من هم برن مکه(حج تمتع)، این هم خوشحال کننده است هم ناراحت کننده، خوشحالیش اینه که مامانم خیلی وقته انتظار این روزا رو می کشید و حالا که به آرزوش رسیده بود سر از پا نمی شناخت (چقدر قشنگه وقتی می بینی یکی به آرزوش رسیده، خدای همه ی ما رو به آرزوهامون برسون)و برای ما هم سوغاتیاش خوبه!

اما ناراحتیش دوری 31 روزه ما از مامان و باباست. از همینجا میگم "بابا و مامان عزیزم خیلی دوستون دارم و دلم براتون تنگ شده با اینکه تازه یک هفته است رفتین"

نامه ی به خدا:

حالا می خوام ماجرای نامه ام رو بگم. راستش شاید بخندین،اما دلیل دارم واسه خودم خوب،نمی دونم چرا اما همیشه دلم میخواست برای خدا نامه بنویسم حتی اگه مقصدی در کار نباشه، احساس می کردم اینطوری راحتتر باهاش رابطه بر قرار می کنم(البته اینا رو از پست های قبلیم هم می تونین تشخیص بدین) با اینکه سر نماز باهاش حرف می زنم اما این یه موضوع دیگست و احساس رضایت بیشتری میکنم. دوم اینکه نمی تونستم اسم تک تکتون رو به مامانم بگم تا دعا کنه پس بهترین کار رو نامه نوشتن دیدم و فقط برام مهمه که این کاغذ و دو خط نوشته وارد شهر خدا بشه، مقصد هم که معلومه مگه نه؟!

خنده دار اینجاست که به مامانم گفتم اینو باز نکن فقط فرو کن تو هر سوراخی که اونجا تو کعبه دیدی یا اصلا دفنش کن تو صحرای عرفات یا قبرستان بقی یا هر جای دیگه فقط بذارش تو شهر خدا بعد برگرد تا شاید خدا یه نیم نگاهی بهش انداخت و اگه دلش به رحم اومد یه امضایی هم زد......

من آدم خرافاتی نیستم اما هر کسی تو زندگیش با یه چیزایی دلخوش و راضیه دیگه..........

و اما نامه:

بسم الله الرحمن الرحیم

هر از گاهی می نشینم و پستوی ذهنم را از غبار روزمرگی پاک می کنم.یادم می آید در گذشته ، هر قدر خورشید بیشتر طلوع می کرد و آمد و شدش را بیشتر می دیدم مفهوم زندگی برایم روشن و روشن تر می شد. هر قدر پنجره زندگی را بر بهار می گشودم ، می آموختم که زندگی نقطه آغازی است که می شود از دریچه آن ،زیبایی،طراوت و عشق را جستجو کرد.گذشته های پر التهاب را با همه دلتنگی هایش گذراندم و امروز به امید رسیدن به فردایی روشن ، توشه ام را پر می کنم از یادت. ای کسی که زندگی نگاه ساده تو بر بندگانت است.

سلام خدا جونم!

منو می شناسی؟! همون بنده ی سراپا تقصیرتم که همیشه شرمندتم، می دونم بنده ی خوبی برات نبودم، می دونم خیلی از دستوراتت رو زیر پا گذاشتم ، می دونم دختر خوبی برات نبودم، می دونم خیلی اوقات دلت گرفت از کارای بد من شاید هم از خلق موجودی مثه من پشیمون شده بودی!

اما حالا اومدم برای توبه، اومدم بگم دوست دارم، اومدم بگم منو ببخش می خوام بگم بازم بهم فرصت بده مطمئن باش ایندفعه پشیمونت نمی کنم!

می دونم درهای پر از امید و بخشش و رحمتت به روی همه بنده هات بازه حتی گناهکارا!!!

دلم برات تنگ شده میدونی چند وقته سر قرار منتظرم تا بیای پیشم،تا یه نگاهی به منم بندازی قربون اون معرفتت برم. خدایا تو که بد قول نیستی پس چرا سر قرارمون هر چی انتظارتو میکشم نمیای یا شایدم میای و بدون اینکه بفهمم میری! خدایا مثل همیشه بهت نیاز دارم مثل همیشه دوست دارم و مثل همیشه شکرگذارتم.....

خدایا چه تو خوشی چه تو تلخی روزگار هر وقت اسمت صدا می کنم به همون اسم خودت قسم آروم میشم این آرامشو ازم نگیر.خدایا دیگه نمی خوام دستای سبزت ازم دور باشه، دستای سبزت ازم نگیر.....

خدایا این دعاها رو همیشه میکنم و باز هم میگم:

خدایا تو رو به ذات پاکت قسم میدم که همه ی ما رو عاقبت بخیر کن/ و به نام خودت قسمت می دم که همه ی ما رو به راه راست هدایت کن/خدایا همیشه رحمتت رو شامل حال ما کن نه غضبت رو/خدایا بد بینی و بد دلی رو از از دلامون ریشه کن، کن.

اما حالا دعاهایی که برای دوستان وبلاگی کردم به ترتیب پیوندای وبلاگم:

سکوت(حمید خوب):دوست خوبم قلب پاک و مهربونی داری از خدا می خوام تو رو به هر آنچه که در زندگی آرزوش رو داری برسونه.

ننوس(غریبه عزیز):همیشه بهترین بودی و هستی از خدا می خوام گره ی مشکلاتت رو باز کنه و زندگی به کامت باشه.ارزو دارم به اون آرامشی که می خوای برسی.

بشری عزیزم:خیلی وقت نیست که باهات اشنا شدم اما بهترین ارزوها رو برات دارم و از خدا می خوام تو کار،زندگی و تحصیل همیشه موفق باشی.

هوای ابری(بی پر و بال):از خدا خواستم هیچوقت دلت ابری نباشه،ازش خواستم یه جوری جواب دلتنگیهات بده و آرومت کنه،تصویر خوبی ازت تو ذهنم هست امیدوارم هیچوقت خراب نشه.

روزهای پونه(پونه جون):از خدا خواستم همیشه شاداب و پر طراوت بمونی و زندگیت سرسبزتر از همیشه باشه و دعای مخصوص برا قبول شدنت در ارشد(اگه قبول شدی مدیونه منی هاااااا)

ساینا ی گلم:وقتی خواستم برات بنویسم نمیدونستم چی بگم چون به دنبال بهترین دعا میگشتم و اینا رو که شاید بهترین نباشه اما از صمیم قلبم نوشتم،دعا کردم که قلب پاک و مهربونت همیشه آروم بمونه و با آرامش زندگی کنی،سلامتی تو و خونوادت رو خواستم ازش خواستم هیچوقت لبخند رو از لبانت محو نکنه و خواستم همونطور که همیشه بوده باز هم تو تحصیل ،کار و زندگی بهترین رو نصیبت کنه . و قسمش دادم به گنبد سبز پیغمبر که زندگی سبزی رو نصیبت کنه.پایدار باشی بهترین

زندگی شیرین(شیرین نازنینم):همیشه از خوندن بلاگت لذت بردم و خوشبختی تو و امیر رضا ارزوم بوده از خدا خواستم تو رو به خواسته های قلبیت برسونه وهمیشه سالم و سلامت زیر سایه پدر و مادر و امیر رضات باشی.

عشق یعنی (ملیکای مهربون):از خدا خواستم هیچوقت غم به دلت راه نده و خوشبخت باشی با محمدرضا و ایشالا بهم برسین و تو درسات موفق.

دلتنگی های مونی(مونی جون):از روزمرگیهات خوشم میاد جذابه بخصوص غذاهای خوشمزت، از خدا خواستم تو رو به ارزوهای قلب پاکت برسونه و همچنین به علی اقا

حتی تو غذاهات هم رگه های عشق پیدا میشه. ایشالا همیشه عاشق باشی.

برزخ:همیشه برام مبهم و گنگ بودی و باور کن هنوز نفهمیدمت،فقط احساس میکنم نمیتونی با هیچ چیز این دنیا کنار بیای و خیلی چیزها برات بی مفهوم و پوجه(البته از رو نوشته هات میگم بنابراین ممکنه که اشتباه برداشت کرده باشم) از خدا خواستم دنیا رو برات بهشت کنه نه برزخ و به هر چی می خوای برسی.

هستی من از...(فروغ خوبم):از خدا خواستم زیر سایه پدر و مادرت سالم و سرحال باشی و زندگی جدید و پر از شادی و نشاط رو برات رقم بزنه وهمیشه دلت پر از روشنایی باشه و هیچ وقت غصه دار نشی.

نوشته های یه دختر(نیاز جونم):خیلی از اخلاقات شبیه منه به هر حال دعا کردم تو رو به آریای خوبت برسونه چون از نوشته هات متوجه شدم واقعا عاشقی پس مستحق یک زندگی زیبا و آرام هستی،دعا کردم تا مشکلات رو از سر راهت باز کنه و به هر چی میخوای برسی.

خاطرات و عاشقانه های یه دختر(مریم خانومی):از اینکه زندگی پر از عشق داری برات خوشحالم و امیدوارم پایدار باشه و بهترین آرزوها برای تو و ماهان

و در آخر سایه عزیز:عزیزم من چند روز قبل از حذف وبلاگت باهات اشنا شدم و بعدش هم خیلی دنبالت گشتم میتونی هم از ساینا بپرسی هم ملیکا. از خدا خواستم اگه تا حالا تنهات گذاشته از این به بعد پیشت باشه(که مطمئنم اینطور نیست و همیشه باهاته)ازش خواستم دوباره خانوادت دور هم جمع شن و زندگیتون گرمتر و صمیمیتر از هر زمانی باشه و کسی رو سر راهت قرار بده که تا آخر عمر کنارت و تکیه گاهت باشه.

آمیِِِِِِیییییییییییییییییییییین

دوستای گلم از اینکه شماها رو دارم خوشحالم و همه ی اینها حتی اگر نپذیرید از صمیم قلب بود.دوستون دارم

پ.ن1:ساینا خانوم من همچنان منتظرم میشه بگی کجایی؟بهم یه قولی داده بودی یادت رفت!

پ.ن2:عرضم به حضور پونه جون که پاراکلیت نام یک دختر یونانیه به معنی تسلی دهنده،آرامش و تو کتاب مصیح باز مصلوب از کازانتزاکیس اومده.

پ.ن3: امروز تو دانشگاه یه ضد حال خوردم که هنوز تو لاکم، خدایا اصلا بعضی ها رو برا چی آفریدی؟

 پ.ن۴:راستی فکر نکنم بیشتر از یه پست دیگه بتونم آپ کنم چون امتحانام نزدیکه

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 9:5  توسط پاراکلیت | 
برای ساینا و سام
کاش همه ی عشقای دنیا عشق اسمونی بود
عشق به خدا بود و صفا و مهربونی بود
کاش همه  ی ارزوها یافتن عشق و خوبی بود
کاش توی دنیای ما ستاره ها چیدنی بود
کاشکی گلها همیشه توی باغا شاد بودن
حتی توی زمستون گلها همیشه باز بودن
کاشکی تو قلب آدما عشق و مهربونی بود
عاشق خدا بودن کاشکی به این اسونی بود
دیگه کمتر آدما فکر دلاشون با خداست
نمی دونم چرا قلبشون از خدا جداست

ساینای عزیزم!نیمه اول زندگی صرف انتظار کشیدن نیمه دوم میشه و نیمه دوم هم صرف حسرت خوردن بر نیمه اول می گذزه.پس غصه و حسرت به دل خودت راه نده.اشک و حسرت و درد و رنج چاره ساز نیست بلکه درایت و کیاست همراه با کوشش و توکل به خدا راهگشاست.زندگی اونطور که فکر میکنی بی دروازه نیست مشکل اینه که نمیدونیم چه طور و چگونه با زندگیمون کنار بیایم .اگر ادما عاشق باشند و زندگی رو از صمیم قلب دوست داشته باشند تحمل رنجها اسون میشه.
و نکته ایی که همیشه الگو تو زندگیم بوده و میخوام بهت بگم اینه که وقتی کسی راهش رو انتخاب کرد نباید بترسه ، باید برای برداشتن گام های غلط شهامت کافی داشته باشه.
نومیدی ، شکست ها، دل سردی ها، ابزارهایی است که خدا برای نشان دادن راه به کار می گیره.
تنها دلیلی که این پستو برای تو وسام گذاشتم اینه که خیلی از جداییتون و مشکلاتی که برات پیش اومده ناراحتم.دوست خوبی برام بودی و هستی.از همینجا ازت میخوام به نوشتن ادامه بدی.مطمئن باش همه ی دوستای وبلاگیمون با این نظر من موافقن.دوست دارم و برات دعا می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:13  توسط پاراکلیت | 
آدمک آخر دنیاست.......

آدمک آخر دنیاست، بخند

آدمک مرگ همینجاست،بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست،بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست،بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست، بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست،بخند

آدمک نغمه ی آواز نخوان

به خدا آخر دنیاست، بخند

سلام دوستای خوبم،بخاطر این همه لطف ممنون. میدونم دیر آپ کردم ولی به هر حال این کارو کردم.

آخه نیست سرم شلوغه.........خیر سرم دارم برا ارشد می خونم.(دعا کنید)

میخوام این شعرو تقدیم کنم به بهترین دوستای وبلاگیم یعنی ساینا جون و شیرین عزیزم

میام.....فعلا

 

پ .ن :خودمو کشتم با این شکلکا....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 23:58  توسط پاراکلیت | 
می خوام تنها باشم

وقتي از درون تمام وجودت يخ بزند/ وقتي چشم از دنيا ببندي و آرزوي مرگ بكني/ وقتي احساس كني ديگر هيچ كس تورا درك نمي كند/وقتي احساس كني

تنهاترين تنها هستي  و وقتي باد شمع اتاقت را خاموش كند/ چشمهايت را ببند و با همه وجود از خدا بخواه كه صدايت كند. آن وقت روح خاموشت جان ميگيرد و برايت فردا روز ديگري است.

 

چند صباحيه كه دلم براي خدا تنگ شده . دلم ميخواد بغلش كنم سرم رو بذارم رو شونش

اونوقته كه سيل اشكام روونه بشه/براش از دلتنگيهام بگم /از سختيها /از وقتهايي كه پيشم نيست و دلم ميگيره/

تا حالا شده بخواي بري پيش خدا دستت رو بذاري تو دستاش سرت رو بذاري رو پاهاش

براش درد و دل كني/براش از همه چي بگي.چند نمه ايي هم اشك بريزي.دلت رو حسابي خالي كني/ بعدش بهش بگي دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 1:32  توسط پاراکلیت |